کوچ شاهین از شهر کلاغ ها
کشیده، خوش فرم و بلند، کمی ماخوذ به حیا، آقا.
همه را که رد میکردی باید از سد بلند او میگذشتی.
و این گذاری نبود آسان.
تجاوز
من رضام.
پانزده بهار بیش ندیده بودم
که جسمم را شکافتند،
که روحم را دریدند.
من رضام و برای رضای خدا کردند.
رضا سبز دست بود. در خیابان دستگیر شد. به ناکجایی نامعلوم بردنش، چشم بربستندش، آهنگ خشونت ساز کردند: خشونتی که در ذهن نمیگنجد، جا نمیشود، از درک انسان خارج است، حیوان را شرمسار میکند. شلاق بر تنش نواختند، در قفسی آهنینش گذاشتند و باز به سراغش آمدند.
فراشباشی، قصابباشی و حکیم باشی هر سه بودند. یکی میگرفت، یکی می کشت، یکی میخورد. یکی سرش را گرفت، یکی روی کمرش نشست و یکی ...
ملاقات محرمانه با نخست وزیر
دوش چه خوردهای بتا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ترس
میترسم، میترسی، میترسد
میترسیم، میترسید، میترسند
هراس، بیم، باک، واهمه، رعب، وحشت همه مترادف ترساند.
ترس صرفا بد نیست، باعث احتیاط میشود. میتواند نیروی محرک هم باشد: گربه اگر بترسد چنگال تیز میکند. آدم نترس اما ممکن است سر بر باد دهد.
ترس حس غریبیست. می گویند با مرگ خویشاوند است. گویا برادرند.
بچه را میترسانند.
بعضیها از تنهایی میترسند، برخی از تاریکی. خیلیها از خدا میترسند، و از آخرت.
آتاپسی یک واقعیت
ابتدا نکاتی چند در رابطه با مطلب هفته گذشته: پنجشنبه شب گذشته پس از برنامه «فریادی در سکوت» ماجرایی با برخی دست اندرکاران این برنامه پیش آمد که متاسفانه عدهای نوشتهی هفته پیش مرا در واکنش به آن تعبیر کردند.
یک تکه آسمان آبی هفته پیش روز سهشنبه قلمی شده بود. روزنامه چهارشنبه بسته میشود و پنجشنبه پیش از ظهر به چاپخانه فرستاده میشود.
پیامد چاپ و پخش مطلب هر کسی از ظن خود یا یار شد یا هر واژهای که در ذهن خلاف یار مییابید. واکنشها دوگانه بود. برخی مطالب نگاشته شده را حرف حساب، تکرار درد دل خود و بازتاب نگفتههاشان یافتند و برخی دیگر آن را سیاه کردن دو صفحه از روزنامه با ایرادگیری.
سکوت فریاد
حرکت «فریادی در سکوت برای ایران» ده شب پیاپی با حضور گسترده ونکووری ها حرکتی بود نوین و موفقیت آمیز.
چرا؟
چرا یکی از سختترین پرسشهاست. پرسشی که پاسخش آسان نیست. چراها معمولا جواب ندارند. یا دست کم نه پاسخی کوتاه و قانع کننده. ذهنم پر از چراهای بی جواب است.
در این واپسین دقایق پیش از چاپ مجالی برای چون و چراها نمانده. شب تا بامداد، در پس کوچه های مجازی فیس بوک پرسه زدیم، در دهلیزهای توییتر پی خبر گشتیم و «یو» که «تیوب»اش خالی بود را با چشمان نیمباز زیر و رو کردیم. نیمبازی چشم از خواب نبود، از هراس دیدن چهرههای خون آلود و جانهای به خاک افتاده بود. حس غریبیست: از یک سو نفس به آرامش فرو میدهی که کشتار نشد: دمت اما حبس میشود، بازدم نمیشود که چنان گرفتند و بستند و ترساندند که ...
گیرم پدر تو بود فاضل, از فضل پدر تو را چه حاصل
شاید درسی از این داستان بگیریم، شاید چیزی بیاموزیم. شاید خود را بهتر بشناسیم شاید دیگران را، شاید هم هیچ کدام. مثل یک داستان بخوانیم و سرگرم شویم:
سه هفته پیش از عید اتفاق افتاد.
اتفاقی عجیب.
باورنکردنی.
مالیخولیایی. کافکااِسک. از آن اتفاقها که آدم فکر میکند فقط برای خودش میافتد.
اعدام ها
تازگی ندارد.
گویی عادت کردهایم.
اما همه نه.
بیشترمان.
چند تاییمان هنوز جا میخوریم. هنوز بهتزده میمانیم. هنوز بغضمان میگیرد. خشمگین میشویم. میخواهیم کاری بکنیم.
اعدامشان کردند.
گزارش کوتاه
ایرانشناسی:
دانشگاه بریتیش کلمبیا درصدد است بخشی با نام ایرانشناسی به دپارتمان مطالعات آسیایی خود اضافه کند. این مهم تنها از راه کمک و همیاری جامعه ایرانی ممکن خواهد شد. از این رو گروهی از دانشجویان یو بی سی با همیاری افراد و نهادهای دیگر بر آن شدند تا اولین گام در راه تحقق این خواسته را با برگزاری برنامهای به منظور جمعآوری کمک مالی بردارند.
خاموشی, برهان فراموشی. سالگرد آغاز جنبش
الزایمر درد بدیست.
از فراموشی های کوچک شروع میشود. چیزی را جایی میگذاری یادت میرود کجا. عینکت را گم میکنی. کلیدهایت را پیدا نمیکنی. کم کم شماره تلفنها، تاریخ تولدها از خاطرت میرود. نامها را فراموش میکنی، خویشانت را به جا نمیآری.
یک روز از خانه بیرون میروی، راهت را گم میکنی، نمیدانی خانه کجاست.
پایان راه، در شروع پایان هویتت را گم میکنی. با خودت ناآشنایی. نمیدانی کیستی، از کجا آمدهای، به کجا میروی.
آن گاه است که بی خیال میشوی. نه ناخوشی نه خوشی.