|
Written by رامین مهجوری
|
|
Thursday, 04 March 2010 07:28 |
حرکت «فریادی در سکوت برای ایران» ده شب پیاپی با حضور گسترده ونکووری ها حرکتی بود نوین و موفقیت آمیز. |
علیرغم اختلاف نظرها و تفاوتهای عقیدتی و استراتژیک، ایرانی های این سو خسته از جنگ و دعواهای گروهی و دستهای و حزبی با اعتماد بهنام سنگین و پربار «دانشجو» و در همدردی با آنان که در خیابانهای تهران، اصفهان، رشت، تبریز و دیگر شهرهای آن دیار بختک زده به خاک افتادند و در خون غلطیدند، در ونکوور بغض فرو دادند، اشک به چشم خشکاندند، شمع افروختند، آسمان را به دو انگشتنشان کردند و خموشانه فریاد سر دادند. چهرههای سیاسی یا سیاستمدار شهر هم در همبستگی با ملت ایران آمدند و سخنانیگفتند و شمع به دست گرفتند.
حضور بی سابقه ایرانیهای ونکوور، پشتیبانی و شرکت سیاستمداران، حمایت بی کم و کاست رسانهای از این حرکت تنها به دو دلیل بود. در درجه اول تپیدن دلهای ایرانیان برای ایران، خونی که سال ها در رگها یخ زده بود با شنیدن اخبار و دیدن قساوتها زیر پوست جوشید و تبلورش آن چه بود که طی ده شب دیدیم. دومین دلیل بیشک اعتماد به نام دانشجو بود که در زبان، فرهنگ، و باور ایرانی تنها به جویندهی دانش گفته نمی شود. دانشجو برای ایرانی نماد تمدن، تحمل و آزادیخواهی به دور و جدا از تمام گرایشات سیاسی ست. از این روست که هزاران ایرانی ونکووری شمع به دست آمدند و سکوت اختیار کردند. در کنار شبهای سکوت تلاشهای دیگری هم از سوی گروههای مختلف سیاسی و اجتماعی انجام گرفت. بی تعارف و رودربایستی هیچ کدام مالی نبود و به جایی بر نخورد. تظاهرات ده پانزده نفری همیشگی. زنجیر انسانی برنامهی موفق دیگری بود که توسط این گروه برگزار شد که خیابان جورجیا را از هورنبی تا براتون ایرانی باران کرد. اول کلام: بچهها دست مریزاد. دم تان گرم. از شمع و سکوت تا زنجیر انسانی گل کاشتید. زحمت کشیدید. اما: در حاشیه این شبها داستان اما فراوان بود. نغمههای بی اعتمادی جسته و گریخته از بین جمع به گوش میرسید. اعتراضها در سینهها خفه می شد و در نهایت در گوش ما پچ پچ. سوال بیشتریها این بود که آخرسکوت تا کی؟ در این بین اتفاقات ساده و پیچیده دیگر هم بود که از نظر پنهان نماند. از مشتبه شدن امر به برخی از سازمان دهندگان تا مرز دیکتاتوری گرفته تا تفرقه و جدایی بینشان... و داستانهای دیگر که بماند.... از اینجا به بعد قلم ناخوشایند میشود. نوشدارو را پس از مرگ می دهند... فکر کنید داروی تلخ است اما شفابخش. فکر کنید شربت سینه است: در برنامه اولتان که یکشنبه پس از انتخابات بود عملا مورد هجوم بول هورن به دستان قرار گرفتید. بعد از آن تدابیرتان هوشمندانهتر بود و چنان که دیدم موفق. البته تا شب دهم. شب اول سری دوم فریادی در سکوت زیبا بود اما خلوت. این هم دو دلیل داشت: اول سلطهی وحشت در ایران و نشتش به بیرون از مرزها، دوم: سر رفتن حوصلهی مردم. بغض را تا به کی مگر می شود فرو داد. فریاد را تا به کی مگر می شود در گلو خیساند. سکوت؟ تا کی؟ تا کی می شود دست به سوی آسمان افراشت و خموشانه به زمین خیره شد. خودمان را مسخره کردهایم. کارمان شده خودارضایی شبانه با شمع در سکوت. شمع روشن میکنیم و انگشت به آسمان میرسانیم و دل مان خوش است که کاری کردهایم. فریادی در سکوت تبدیل شده به پارتیهای شبانه و برنامهریزی اَفترپارتی. میرویم دید و بازدید، دختربازی، پسربازی و بعد هم شام و ماجراهای شبانه. این حرفها از دهان من و قلم من بیرون می آید اما حرف مردم است. مردم فکر میکنند گذاشتهایدشان سر کار. بزرگترها، انقلابدیده ها پندتان دادند گوش نکردید. بارها به شما پیشنهاد همکاری و همیاری داده شد. سازمانهای اجتماعی، گروههای سیاسی، افراد حقیقی و حقوقی زیادی دست به سوی تان دراز کردند، دست شان را نگرفتید. من میدانم، شما هم می دانید که سر دواندید. هر چه سیاستمدار ریز و درشت آوردید، یک ایرانی نه. زجر کشیدهها، زندان رفتهها، شکنجه شدهها، اعدامی دادهها، تبعیدیها، مهاجران با پاسپورت، پناهندههای بی پاسپورت، بچههای از ایران آمده، بچههای ایران نرفته، شاهدوستها، چپیها راستیها، همه در این داستان سهیماند. این داستان دیگر چپ و راست بر نمیدارد. راجع به چپ و راست نیست، راجع به خط مشی سیاسی و سازمانی نیست. این یک جنبش خود جوش انسانیست، این جماعت سه چهار هزار نفری که شما فکر کردید برای شما آمدند، برای دل دردمندشان آمدند. آمدند که رویایشان گامی به حقیقت نزدیکتر شود، یکی آمد رایاش را پس بگیرد، یکی آمد حقش را پس بگیرد، یکی در اندیشهی آزادی نسبی مدنی بود، یکی در خیال براندازی مطلق... اما همه برای ایران آمدند. همه آمدند که خون ریخته بر خاک ندا و ده ها و صدها بی نام و نشان دیگر که جانشان را وحشیانه گرفتند به هدر نرود. آمدند چون به حق، فرزاندن انسان اند و اعضای یک پیکر. آمدند بی قرار از دست روزگار... رهبری این جنبش در ونکوور به درست یا نادرست، از پیش تعیین شده یا تصادفی در دست شماست. شما بودید که توانستید در کمتر از ۲۴ ساعت هزار ایرانی را گرد هم بیاورید. شما بودید که توانستید با اتکا به نام دانشجو مردم این شهر را ده شب دور هم جمع کنید. شما بودید که از ما زنجیری ساختید بلند و انسانی. و این شمایید که در بزنگاه تاریخ ایستادهاید. نام و چهرهی شما در خاطر این شهر خواهد ماند. به نیک یا غیر؟ با شماست. مسوولیتی که خواسته یا ناخواسته به عهده گرفتهاید اینک بر دوشتان سنگین تر از پیش است. این باری نیست که زمینش توانید گذارد. این بار هنوز به مقصد نرسیده و راهش بس دراز. میدانیم جوانید. میدانیم فکر میکنید میدانید. میدانم پر از حس بودنید. در چشمهای خستگیتان کلافهگی را میبینم. در سکوت تان فریاد خشم را میشنوم. این باری نیست که به تنهایی بر دوش توانید کشید. باید حرف گوش کنید. باید پند بگیرید، و باید همه شمول شوید. اینجا میشود به هر خدایی باور داشت، یا نداشت. اینجا میشود حق داشت و مخالف بود، اینجا میشود گفت و شنفت. اینجا میشود آزاد بود. برای آزاد بودن اما باید اول آزاده بود. باید آزادمنشانه زیست. انتقاد را باید به گوش جان شنید. باید مخالف را در آغوش گرفت.باید ابتدا ذهن را آزاد کرد. خویشتن را رها... ۲) فریاد سکوت شکن هر روز و ساعت و دقیقه و ثانیهای که گذشت دل تپید و ذهن نیارامید. هزار حرف نگفته زیر طاق ذهن پیچید بر لب نیامد. هجوم تصاویر هولناک، روز را به غم آلود و شب را به کابوس. سی سال سکوت اما شکست. آتشی کم رنگ و بی شعله که زیر خاکستر سالیان پنهان بود زبانه کشید: سکوت دیگر بس. امید که دیری غریب بود باز آشنا شد با دل. تابید کورسویی، بارقهای از روزنی باریک و دل غرق نور گشت که شاید... که پس میشود، امکانش هست پس... و باز سکوت؟ دیگر نه. سکوت اینک سکون است مترادف با مرگ سکوت، فریاد نیست دشنهست در گلو سکوت فریاد نیست در بزنگاه شب و شمع هنگامی که مرگ سفره در خیابان میگسترد هنگامی که مرگ از پشت بام می رسد بیخبر هنگامی که مرگ در کمین است بر هر گذر من چه بیشرمم اگر خاموش من چه نامردم اگر آرام سکوت برشکستند و جان دادند نفس حرامم باد من اگر لحظهای خاموش . من اگر آنی آرام ۳) چهار؟ من اینها را نیمه شب چهارشنبه می نویسم، پنجشنبه ظهر به چاپخانه می رود و شما جمعه میخوانید. اتفاقاتی که روز پنجشنبه در ونکوور خواهد افتاد (افتاده) در این پارگراف ها نمیگنجد. امروز انگار لگدی محکم به کاسهی صبر نالبریزشدنی ما زدند. گنگنویسی نکنم. داستان خیلی ساده است: هجدهم تیر. تازه نه هر هجدهمی. هجدهم تیر امسال. هجدهم تیر بعد از انتخابات. هجدهم تیر بعد از کتک خوردن پیر و جوان در خیابان، هجدهم تیر بعد از تجاوز به جان و مال و حریم نخ نمای آبروی انسانی، هجدهم تیر بعد از کشته شدن پسر و دخترهای جوان، بعد از کشته شدن ندا و مردن مایکل جکسون!!! هجدهم تیر بعد از دستگیر شدن مازیار دوستم بعد از زندانی شدن هر که نفس کشید... نه هر هجده تیری. همه منتظر که در ایران چه میشود، دانشجوها چکار می کنند. همه منتظر که در ونکوور چه خبر. در ونکوور؟ اینجا پر از خبر است، همه جای دنیا یک خبر اینجا چهار خبر است. در ونکوور به مناسبت هجدهم تیر یا همزمان با سالروز هجدهم تیر چهار برنامه برپاست (بخوانید بود). سیانس اول در دانشگاه سایمون فریزر طرفهای ظهر زنجیر انسانی برپاست. سیانس دوم حوالی ساعت ۴ در دانشگاه یو بی سی سالیداریتی می کنند. در سیانس سوم از من هم دعوت کردند سخنرانی کنم، مثل این که هر کی به هر کی ست و میکروفون آزاد دور و بر ساعت شش روبری آرت گالری. سیانس شب هم ساعت نه ونیم دم آب فیلم تکراری شمع آجینان مسکوت پخش می شود. آر یو کیدینگ می؟ روی صحبتم، نوک قلمم رو به دسته و گروه و شخص خاصی نیست. تا به حال هر برنامه ای که بوده رفته ایم. هر گروهی هر حرکتی کرده حمایت کرده ایم. کمی و کاستی هر چه بوده، اشتباه هر چه شده، کج روی اگر بوده زیر سبیلی در کرده ایم. چشم و دهان بسته ایم مبادا خدشه ای در یکپارچگی ایجاد کنیم، مبادا اتحاد را شکننده کنیم. کدام یکپارچگی؟ کدام اتحاد؟ کدام آزادی خواهی؟ کدام ما واقعا آزادی خواهیم؟ کدامین مان آزاده ایم؟ کدام مان تحمل حضور دیگری را داریم؟ کدام مان یک دوست چپ داریم؟ کدام مان سر سفره ی یک یهودی، یک بهایی، یک مرتد، یک مسلمان نشسته ایم؟ به قول دوستی هر کدام یک پارو دست گرفته و شلپ شلپی می کنیم و قایق مان در گرداب حوادث حیران در جا می زند. خودمان را مسخره کرده ایم، خودمان را سر کار گذاشته ایم. فریاد همبستگی (هر چند در سکوت) سر می دهیم اما به هم بسته نیستیم. ناتوان از کمک به خویشتن می خواهیم به ایران کمک کنیم. یک روز و چهار برنامه؟ خجالت دارد. من از صبح تا به حال سرگیجه دارم. درک نمی کنم. می خواهم بدانم فقط من هستم که یاتاقان مغزم سوخته، یا کار ما در این شهر ایرادی اساسی دارد. یک روز و چهار برنامه؟ تازه شما خبر ندارید گروه های دیگر هم هستند که سعی کردند و نشد. اگر می شد دست کم شش هفت برنامه ای افتاده بودیم. می خواهم بدانم در این شهر چه خبر است. خجالت نمی کشیم؟ چهار برنامه؟ مگر آخر می شود؟ حالا گروه های سیاسی و اجتماعی به کنار، دانشجوها چه؟ یک برنامه در اس اف یو، یک برنامه در یو بی سی. شرم آور است. همین دانشجوها (یا پیشینیان شان) آخر سال که می شود مشترکا تشریک مساعی می کنند، پارتی و دنس افتر اگزم می گذارند (و چه خوب)، چطور در چنین شرایط بحرانی، در چنین روز مهمی، در این اوضاع که نیاز به همکاری و همیاری و همبستگی بیش از هر زمان دیگر حس می شود این ها برنامه روی برنامه می گذارند. اوضاع از این هم به هم ریخته تر است. هفته ی پیش سخنرانی بزرگی ترتیب دادند، کلی برنامه ریزی کردند، تبلیغ شد، ظهر روز برنامه کمتر از پنج شش ساعت پیش از شروع بدون توضیح کنسل و باطل کردند. چهارشنبه این هفته، صبح اعلام کردند که ظهر یک برنامه است. چهار برنامه؟ مگر مردم مسخره هستند، مگر بیکارند که به ساز چهار گروه برقصند. مگر روزنامه ها بیکارند که دنبال شما بدوند و تلاش های صادقانه اما پخش و پلاتان را پوشش دهند. شما با این کارها و این گروه بندی ها فقط خود را می جنبانید، نه تنها هیچ کمکی به هیچ جنبشی نمی کنید، بلکه در نفس عمل ضدجنبش می شوید. جنبش مردم ایران تنها در راستای همبستگی، و همه شمولی ست که می تواند چاره ساز گردد. چهار برنامه در یک روز ، دو تا از آنها توسط دانشجویان این شهر در دو دانشگاه مختلف از غم انگیز بودن گذشته، کمدی شده. صبح امروز چشم هام پر اشک بود، کارم از گریه گذشته و خنده ی تلخم اینک از گریه غم انگیز تر.... اینجا میشود قبل از تظاهرات در کافه نشست و «لاته» خورد و بعد از گردهمایی پیتزا با آبجو. اینجا نه نیرو سر چهاررراه است، نه سایه های تیرانداز روی بام. اینجا نه کسی را میزنند، نه میبندند، نه میکُشند... اینجا موتورسوار اگر ترکش چماقدار باشد، چماق راسروکار با آستینش خواهد افتاد. اینجا اسید از آسمان نمی بارد و آن چه اشک آور است گاز نیست. اینجا میشود چراغ گذشته را نورپاش راه آینده کرد. میشود کوتاه آمد، می شود چهار برنامه را یکی کرد. میشود منتظر ننشست تا جوانکُشی در ایران یخ خون را آب کند. می شود جای آب در رگ خون داشت. میشود، میشود کمی غیرت داشت، کمی همت داشت. میشود سرمشق شد، می شود، می توان نور امید از اینجا بر ایران پاشید. می توان اینجا برخاست تا آنجا برخیزند. میشود. میشود. میشود. عجالتا ر ـ م جسته گریخته شنیده و دیده در حاشیه: > شنیدم می گفت این چهار هزار نفر برای «ما» می آیند. > یاردُزدی می کرد: «تشریف بیاورید این ور برنامه بهتری هست» > عکاس جوان که تند تند و با حرارات کلیک میکرد به وجدم آورد، دنبال پول بود، میخواست بفروشد، به دردم آورد. > شمع چای روشن شد، شمع دل خاموش. > شب آخر چند نفر شعار دادند، باقی خندیدند > به انگلیسی هم درستش را نوشتند و «ای ایران» بار دیگر اشتباه خوانده شد > یار دبستانی قهرکرد برای خودش برنامه گذاشت > شاعر به زور می خواست شعر بخواند > یکی زیر لب دعا می کرد، یکی زیر لب فحش میداد |